![]() |
![]() |
|
| مطالب عمومی |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 3:42 توسط مهین |
|
|
پروردگارا چه آرامشی دارد راز و نیاز با تو ، چه شکوهمند است لحظه ای که غرور انسانی را زیر پا می گذارم و به درگاهت زانو میزنم از این همه عظمت تو احساس فخر میکنم و دل را به نور مهرت روشن میکنم ، مهربانا به شکوه طلوع و غروب سوگند که هر لحظه تو را می طلبم ،پس خداوندا یاریم ده که قلمم همان گونه که تو خواهی کلمات را بر صفحه جاری کند و آن باشم که تو میخواهی . خداوندا مرا شرمسار قلمم مکن ...!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 2:4 توسط مهین |
|
|
و تو اي قلب من ، اي روسپي باده پرست زاده وهم جنون ، زندگي ديوانه مست كه همه عمر ملول و قدح باده پرست شهوت آلوده و نفس مرده و پژمرده گيج پدر زندگي ام را به عبث سوزاندي بس كن آخر به خدا شرم كن اي واي بس است هر چه در كنج قفس عشق مرا گرياندي هر چه در وصف هوس شعر بگويم خواندي كاروان رفت هوس رفت نفس رفت كنون زار و سرگشته به صحراي جنون از پريشاني دنياي پريشان دل عشق همره مرد جنون ياد او مانده براي من و يك قطره سرشك مرغ شب مرده و بخت من به بخت نگر شيون مرگ مرا مرغ سحر داده به سر پس خداحافظ تو حافظ تو رفتي دگر بعد من بر سر هر مرده كه شيون كردي شيون مرگ مرا مرگ من ازياد مبر |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1:45 توسط مهین |
|
رؤياي خيس هياهو وقت بيدار شدن از رؤياهاي خيس هياهوست از صدائي كه محو مي شود از فرو دشنه ي گريه در تاريكي و سادگي سكوتي كه جنون مي آورد در ساعت مرده ي نيمه شب نمي خواهم تهي شوم از عشقي كه خاكسترش توئي و چشم فروبندم از لبهائي كه پرسه مي زنند در اقليم خاموشي عرياني عطش از لبم بردار دست نوازشي بر شانه هايم بگذار باد برو در كمين باران نشسته است ژنده پوش وبرهنه سر بر زانوي شب نهاده ام تا بيدار شوم از رؤ ياهاي خيس هياهو .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 3:8 توسط مهین |
|
|
سال جديد را خدمت همه دوستان تبريك مي گويم. براي همه سالي خوب و خوش و سرشار از موفقيت آرزومندم. اميدوارم در اين سال جديد به تمامي خواسته هاي خود برسيد و همچنين سالي پر از موفقيت و پيروزي داشته باشيد. در اين ايام عيد هم در کنار خانواده و دوستان اوقات خوشي را سپري کنيد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 2:2 توسط مهین |
|
|
سلام
خوب بعد از مدتی غيبت دوباره چيزی نوشتم .بخوانيد .......... نمی دانم ....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 1:49 توسط مهین |
|
|
ترا من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي و زان دلخستگانت راست اندوهي فراهم ترا من چشم در راهم شباهنگام درآندم كه برجاده ها چون مرده ماران خفتگانند درآن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام گرم ياد آوري يا نه من از يادت نمي كاهم ترا من چشم در راهم * |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:55 توسط مهین |
|
|
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پربود تنها مي رفتم، ريزش پيوندها پربود تنها مي رفتم، مي شنوي؟ تنها من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند درها عبورغمناك مرا مي جستند و من مي رفتم، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم ناگهان، تو از بيراهه لحظه ها، ميان دو تاريكي، به من پيوستي صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته همه تپش هايم من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم دستم را به سراسر شب كشيدم زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد خوشه فضا را فشردم قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد وسرانجام در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم ميان ما سرگرداني بيابان هاست بي چراغي شبها، بستر خاكي غربت ها، فراموشي آتش هاست ميان ما« هزار و يك شب » جست و جوهاست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:40 توسط مهین |
|
|
دوستي با رويا تنها يك آشنايي ساده نبود ، يك اتفاق ارزشمند بود ، نيروي مرموزي او را مجذوب رويا مي كرد ، حرفهايش تازگي داشت ، مخصوصا" داستانهاي عجيبي كه از يك شهر ناشناخته تعريف مي كرد . رويا به او گفته بود مي تواند او را همراه خودش به آنجا ببرد . خيلي دوست داشت همراهش برود اما از رفتن با كسي كه حرفهاي عجيبي مي زد آنهم به جايي كه نمي شناخت واهمه داشت حرف هاي رويا شيرين بود اما مخالف همه آموخته ها و باورهايش بود ، تصميم گيري برايش سخت بود ولي بالاخره به خاطر علاقه اش به رويا قبول كرد . از اين كه با رويا همسفر است خوشحال بود ولي هنوزم مي ترسيد . چيزهايي را كه مي ديد باورش نمي شد ، دنياي عجيبي بود ، دنيايي ساخته شد از نور هاي رنگي ، يك رقص نور ديدني و زيبا ، پرتوهاي رنگارنگ آدمها را به هم و به محيط اطرافشان وصل مي كرد ، فضا ، سرشار از سكوت روح بخشي بود ، بي آن كه كلامي بر زبان جاري شود حرفها گفته مي شد ، آرامش ، با پرتوهاي آبي رنگي قلبهاي سرخ عاشق را به هم وصل كرده بود ، موسيقي دل نوازي با هارموني سه تار سبز ،زرد و نارنجي نواخته مي شد ، چشمانش را كه باز كرد از رويا خبري نبود ،همه جا را گشت اما او را پيدا نكرد اشك در چشمانش حلقه زده بود باورش نمي شد .....چطور مي توانست اينقدر بيرحم باشد ............ نه ................ رويا مي دانست كه چقدر دوستش دارد مي دانست كه زندگي بدون او غير ممكن است. چرا ؟ چه اتفاقي افتاده بود ؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:24 توسط مهین |
|
![]() به دستانت بياموز كه هرگل ارزش چيدن ندارد. به قلب خود بياموزكه هركس، كنج آن جايي ندارد....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 1:11 توسط مهین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 مرداد 1386 فروردین 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| پیوندها |
|
کدهای جاوا اسکریپت عاشقتر از همیشه 2 زندگی نامه مرد قبیله یه جا برای حرف زدن سکوت شکسته مورچه مورچه 2 بچه شیطون شکارچی تنها... وحید نبض پاییز دفتر كار |
|
RSS
|