تبليغاتX
وفا - رویا
مطالب عمومی

دوستي با رويا تنها يك آشنايي  ساده نبود ، يك اتفاق ارزشمند بود ، نيروي مرموزي  او را مجذوب رويا مي كرد  ، حرفهايش تازگي داشت ، مخصوصا" داستانهاي عجيبي كه از يك شهر ناشناخته تعريف مي كرد . رويا به او گفته بود مي تواند او را همراه خودش به آنجا ببرد . خيلي دوست داشت همراهش برود اما از رفتن با كسي كه حرفهاي عجيبي مي زد آنهم به جايي كه نمي شناخت واهمه داشت حرف هاي رويا شيرين بود اما مخالف  همه آموخته ها و باورهايش  بود ، تصميم گيري برايش سخت بود ولي بالاخره به خاطر علاقه اش به رويا قبول كرد . از اين كه با رويا همسفر است خوشحال بود ولي هنوزم مي ترسيد .

 چيزهايي را كه مي ديد باورش نمي شد  ، دنياي عجيبي بود ، دنيايي ساخته شد از نور هاي رنگي ،  يك رقص نور ديدني و زيبا ، پرتوهاي رنگارنگ آدمها را به هم و به محيط اطرافشان  وصل مي كرد ، فضا ، سرشار از   سكوت روح بخشي بود ،  بي آن كه كلامي بر زبان جاري شود حرفها گفته مي شد ، آرامش ، با پرتوهاي آبي رنگي  قلبهاي سرخ عاشق را به هم وصل كرده بود ، موسيقي دل نوازي  با هارموني   سه تار سبز ،زرد و نارنجي  نواخته مي شد  ،

چشمانش را كه باز كرد از رويا خبري نبود ،همه جا را گشت اما او را پيدا نكرد اشك در چشمانش حلقه زده بود باورش نمي شد .....چطور مي توانست اينقدر بيرحم باشد ............   نه ................ رويا  مي دانست كه چقدر دوستش دارد مي دانست كه  زندگي بدون او غير ممكن است.

 چرا ؟

چه اتفاقي افتاده بود ؟ 

 

وداع

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:24  توسط مهین |